تبليغاتX
سیاهه
اگر اهل  نوشتن هستید شروع تازه ای بنویسید یا ادامه بدهید...

لطف کنید ادامه یا شروع تازه را در نظر خصوصی نگذارید .شاید در فاصله ای که من  تایید کنم .دوستی بخواهد داستان شما را ادامه دهد.

شروع داستان ابوذر کریمی :

همان شب که با پرنده ی سیاه عظیم الجثه ای روی شانه ات از پله ها پایین آمدی سایه ی این مرگ عجیب روی سرنوشت من افتاد. ادامه از نگاه ابوذر... حالا هفتمین روز را در این تاریکی محض می گذرانم. برای هفت روز دیگر آذوقه دارم وداستان تو و آن شب وحشت آور را آغاز می کنم....

ادامه از نگاه حامد شاملو...می نویسم شاید خواندن بتوانی. فریادم را که نمی شنوی انگار. ایستاده ای جایی که هرجا بنشینم نور را مانع شده ای و این باد نمی دانم چگونه در این زیرزمین نمور می وزد که دامن تو موج بر می دارد و موهای تو را می کوبد به صورتم. اعتراف می کنم مخاطب این کلمات که با خون بر دیوارها می نویسم تنها تو نیستی و برای دیگران می نویسم. روزی که به خیال مردار پوسیده ی پیرزنی فرتوت پی این بو را می گیرند و می آیند به این قبرستان تا نعش مرا ببرند و این سیزده نفر را. همین ها بودند که به طعنه از عشق من به تو می گفتند آن شب. همین سیزده تن که با من جمعشان کامل بود هفت پسر و هفت دختر. وقتی پیش چشم ایشان چاقو برداشتم و آلت خویش بریدم هم خواستم عشق را تا آنجا که لازم است حاشا کنم هم تقاص ظلمی را که بر آنان قصد کرده بودم از خود بگیرم. دل تپنده ی هفت پسر و هفت دختر از دوستان همدل در یخچال گذاشتن و هر شب یکی را خوردن اگرچه بهای ناچیزی بود اما. اما چهارده روز به سر بردن با شبحی از تو در خانه برای من کافی ست. شب آخر که لخت از پله ها پایین خواهی آمد من به قوت گوشت دل خویش زنده ام و آنقدر بیدار می مانم که آمدنت را به چشم ببینم.

 نقطه شروع داستان بنفشه رافع :

ساعت از نیمه شب گذشته بود و نوشگاه مهمان خانه کم کم داشت خلوت می شد. پیش خدمت در حال بر گرداندن صندلی ها روی میز ها بود که چشمش به تو افتاد. فورا پشت بار رفت و لیوان ها را آماده کرد. می خواست نور را بیشتر کند که دستت را مانند داس عزائیل بالا بردی و منعش کردی...ادامه داستان از نگاه فیروزه عسگری  :در همان حالت به گوشه ای که هنوز صندلی پشت میز بود، پناه بردی چشمانت به سرخی می رفت، بغضی در نگاهت بود که پیش خدمت ناگزیر به تسلیم می شد. می خواست بگوید تعطیل است ولی دلش نیآمد...
آهسته پاکت سیگاری از جیب بغل کتت بیرون آوردی و با همان نگاه بغض آلود بدون گفتن کلمه ای به پیش خدمت فهماندی که آتش نیاز داری...
پیش خدمت احساس عجیبی داشت بدون اینکه شکایتی داشته باشد سیگار را آتش کرد و گفت : آقا چی میل دارید؟ مرد با سکوت دردآور فقط نگاهش کرد...
پیش خدمت بار دیگر این بار خیلی مهربان تر پرسید: اگر دلت می خواهد حرفی بزن، جنس نگاهت گر چه غمبار است ولی عاشق است... اول بار که وارد شدید احساس کردم خیلی عصبانی هستید طوری با دست علامت دادی که ترسیدم ولی الان احساس ترس ندارم.
مرد با همان نگاه ولی این بار اشکی در چشمانش در حال سرازیر بود، گفت : شب را دوست می دارم برای وسعتش، اگر الان نمی ترسی پس به من ترحم می کنی....
پیش خدمت اجازه نداد حرف مرد تمام شود و سریعا در وسط حرف او دوید و گفت ک نه، نه! ابدا! ترحم نه، شاید نوعی همدردی...

ادامه از نگاه فیروزه ... دلش می خواست با کسی حرف بزند. زیر لب گفت : عاشق شو ار نه روزی کار جهان سرآید!... پیشخدمت فکر می کرد با او حرف می زند ولی او نمی شنود، جلوتر رفت نزدیک مرد نشست. آقا چیزی گفتید؟ مرد با چشمانی اشگ آلود فقط نگاهش کرد و این بار دود سیگار بود که صورت پیشخدمت را شلاق می زد...
پیشخدمت دیگر چیزی نگفت و تنها به عقربه های ساعت که به تندی می گذشت، نگاه می کرد... مرد فهمید که خیلی دیر وقت است و باید آن جا را ترک کند ولی توان ایستادن و حرکت نداشت، گزگز پاهایش احساس ناخوشی قلب را به او بیشتر یادآروی می کرد...
قلبش شکسته بود... شکسته... زخمی شده بود. آنقدر زخمی که توان حرف زدن و ایستادن را از او سلب می کرد...
یاد امازاده افتاد... می خواست راهی شود تا در امامزاده کنج خلوتی بیآبد و آنقدر گریه کند بلکه در دم جان سپارد. اما با قلب شکسته و پای ناتوان چگونه می توانست برود...
باز زیر لب گفت : باید امشب بروم، باید امشب چمدانی که قد تنهایی من است را بردارم و به جایی بروم...
آه در سینه امانش را بریده بود، آتش سیگار رو به خاموش می رفت و او خیره نگاهش می کرد... آتش سیگار دستش را می سوزاند ولی او احساس نمی کرد...
پیشخدمت هراسان به طرفش آمد و سیگار را خاموش کرد و همچنان با بهت و حیرت به او نگاه می کرد... منتظر بود مرد حرفی بزند...

ادامه از نگاه خراباتی ... یکه خورد..دستش را کنار زد..مبهوت نگاهت کرد..ترس داشت نگاهش..تو دوست داشتی...گفتی..تاریک تر بهتر..همین یک کم نور بسه..خیالش راحت شد..گفت:قرمز؟با سر آره گفتی..نشستی..همون جایی که همیشه بهت می گفتم اونجا میشینم..حسرت کشیدنات رو دوست دارم..این رو صد بار بهت گفتم..راستی اون شب خیلی خوردی..
_..نه؟
_خب از کجا می گی نه؟
_ بعدش تازه راه رفتنم گرفته بود..از روی پل کنار خونتون که رد می شدم..قشنگ حواسم بود که کدوم چراغای خونتون روشنه..
_این از اون حرف هاست..دست بردار..

ادامه ا زنگاه فیروزه : پیشخدمت گفت : دستت سوخت حواست کجاست مرد؟ و بعد ادامه داد : "مرد قوی باش سحر نزدیک است..."
حتما عاشقید؟
مرد به آرامی یک نسیم جواب داد : رو پیشونیم نوشتن؟
نه!.. رازی در چشمانت است که اشگ هایت آن را بر ملا می کند...
پسر جان تو چه می دانی؟ هیچ! قصه ی دلتنگی من از چیست؟ غصه ها و بی تابی من از چیست؟ تو هیچ نمی دانی!...
به دریا نگاه کن، طوفانی به پا می شود وقتی غصه هایت را در دل خود می کشاند... به آسمان نگاه کن، شرم می گیرد از نگاه غمبار تو... آه سردی کشید خواست بگوید از آن چه باید می گفت، اما بغضی در گلو مانع می شد...
دستانش می لرزید.. چشمهایش سو نداشت.. کم کم دلش می خواست بخوابد. یاد شعری افتاد و آن را زیر لب زمزمه می کرد "خواب رویای فراموشی هاست! خواب را دریابم، که در آن دولت خاموشی هاست..."

 

نقطه شروع داستان رهگذر ::

حقیقت داشت ... هر گز گفتگوی پرندگان را در شب نشینده بودم و فکر می کردم اینها اهلی تر از اینها هستند که شب ها را زیر نور ماه و با پرسه بر شاخه های تاریک سپری کنند . ولی می شنیدم که یکی داد می کشید و گوش ها را که تیز کردم شنیدم یکی سوت می زند .. انگار دهانش چسبیده به گوش من بود ، ثانیه ای دیگر سوت های مکرری را مثل موجی که اول خود را بر ساحل می کوبد و سپس عقب می کشد و فکر میکنیم در حال عقب نشینی است شنیدم ولی به نجوائی که نم نم مثل پلکهایی که آهسته سنگین می شوند و نمی فهمی کی و چگونه سر از طلوع در آوردی، در قلب رویایی زنده بدل به سکوتی ترد شد و...

ادامه از نگاه رهگذر ...شکننده ، صدائی شبیه صدای تو که همیشه در دوردستها می وزید، خورد به شیشه وشب تکان خورد .حدقه هارا بردم بالا و دیدم برق ستاره ها رفته است و تاریکی از منفی صفر هم زیر تر را نشان می دهد گرما اما تا گلویم بالا آمده بود و فشارم میداد ..شمع تا گرگ و میش را دوام می آورد خیالم راحت بود بعد از آن هم به سنگینی بدنی که رویم می افتاد انس گرفته بودم .. پس ملالی نبود که امشب نیز می گذرد مثل شصت وسه شبی که هر کدام معجزه ای بودند بدون رسول و کتاب و من جهلی که هر شب یک بند رشد می کردم و خیال بندگی نداشتم .ادامه از نگاه رهگذر... هفت ساعت پیش از رسیدن به شمع اول ، به دنبال شوری غریب که از سردابه ی درونم ناگهان مثل گردبادی ، که در خود می پیچید و مرا با خود می چرخاند ، وبا هر دایره ای که می زد یک بند انگشت به تو نزدیک تر می شدم ،نهایتی که دوست داشتم .اتصال گوارای دو سیم لخت .. و جریانی که همیشه در ذهنم تجسمی از بلور و آینه ای بود یکدست و آسمان در آن . به رایگان مقابلت نفس نفس می زدم و هر ثانیه لای انگشتم گلی خوش بو تو را نفس می کشید . راستی هر گز نگفتی ! چرا اینهمه از مدل بودن لذت می بری؟صدایی مانند برخورد پرنده ای بر شیشه باقیمانده ی حواسم را جذب کرد.شب و این همه پرنده و این همه هیاهو ! آنهم در این ارتفاع ؟!گیس آبی قلم مو یم رنگ سرخ را نوازش می کرد . شنیدم :" یکدست آبی باشه " . با رنگ سرخ آبی پیاله شستمش و سراندم تو آبی . صدا با شیطنتی تصنعی در آمد :" قرمز جیغ " . دلم به هم فشرد و لبهایم روی لبانت مچاله شد . خواستم فریاد بزنم ، مخلوط دو رنگ جادو می کند . که صدای جر خوردن و پاره شدن خیال را در گیجگاهم شنیدم .ادامه از نگاه رهگذر...خم شده بودی مثل بید ، و تکه های شکسته ام را جمع می کردی. تکه هایی که تمام عمر م را صرف تراشیدنشان کرده بودم . تو که این را نمی دانستی ! می دانستی ؟ از لبخندت نمایان بود که بی خبری از لرزش قلم مویم و مدام مثل گناهکار ها از زیر پلکها و آن مژه های بلندت نگاه ات فواره می زند و خاموش می شود . صدایی تو دلم می گفت :" سر چشمه ی این نفهمیدن ها کجاست ؟" مثل لامپی که ناگهان خاموش شود ، تهی شده بودم ، و توده ای مذاب از کف پاهایم بالا می خزید و در نقطه ای بالای کشاله هایم ، منفجر می شد و منتشر . حسش می کردم چیزی در حال وقوع بود . گونه هایم می سوخت و از حدقه هایم حرم داغی بیرون می ریخت . آخرین تکه را که برداشتی . فکر میکنم بلند شده و ایستاده بودی ، که کسی پرتابم کرد . آره ، دقیقا حس پرتاب شدن بود از نقطه ای که من ایستاده بودم و تو تازه داشتی پشت صاف می کردی .شبیه گلوله ای گداخته فرو رفتم در چاله ی تو . مثل سنگی ، از دستی ، رهاشدنم را حس می کردم و در همان حال تو را نه سرخ آبی که مثل چاله ای ، قالب تنم می دیدم و فرو رفتم و صاعقه ای جانم را سوزاند . دقیقا این سوزش را در جان ام درک می کردم . در همان حال که درد می کشیدم می دیدم که عده ای پشت ایستاده اند و وارونه می کوبند . یک دست بزرگ و یک چکش بزرگ و سیصدو اندی میخ ، ناگهان تو را به من دوخت .

ادامه از نگاه رهگذر...احساس چفت شدن لبه های تیز تیغه ای با تیغه ای دیگر چنان سرتاپایم را سوزاند که توده ی فریادی که می رفت آتشفشان کند بدل به آهی سوزناک شد و سرم به جای آنکه در گودی وسط پستانهایت بیفتد " تنها رایحه ی بی مانند آنها می توانست از هولناکی دردم بکاهد . " از استخوان بر آمده کتف چپ ات آویخت .غاظت تاریکی زیر صفر بود . این را از برودتی که از روح مجروحم با لا می آمد فهمیدم .
سیصد و اندی ... ناز چشمانت به نیازم لبیک گفته بود و من به آخرین دم و باز دم شمعی که نگاه خسته ام را چنگ می زد خیره بودم . باد برزنت را کنار زده و وارد اتاق شده بود و اشیا را به هم می زد . سیصدو اندی قوطی کنسرو ..سیصدو اندی بطری خالی شده .. و خاکه های سیصدو اندی سیگار که تلی شده بود در گوشه ای... رعشه ی آخرین بازدم به جانم سرایت کرد و فرو غلتیدم با سنگینی اندامت چفت تنم ..سوتی درست از همینجا که جناغ سینه ات چسبیده به جناغ سینه ام می لغزد کشیده شد و از فراز سرم با شدتی سرسام آور عبور کرد و خود را به برزنت ول شده در باد کوبید و رها شد. صدای مرغان کولی که تاریکی را زخم می زدند ، پیچید در گوشم و شبیه سوتی که هی دور و دورتر کشیده می شد مرا و تو را و اتاق و تاریکی را با خود به دور ها برد ، به عمقی که پرندگانش جز در شب نمی خواندند...
حقیقت داشت..

داستان علیرضا جلالی تبار :

بوي پنير ليقوان و عطر روغن كرمانشاهي .

سبزي و ريحان خيس خورده در سبد حصيري و گذر مطبخ ايراني .

عطر ترشي و سير هفتاد ساله .

يخ در بهشت و بستني زعفراني .

كوچه برلن و بستني اكبر مشدي .

كتابفروشي اميركبير و بازار كفاش ها .

سينما ادئون و عطر پيپ و بوي قهوه .

نور مهتابي سبز كنار يخچال سفيد و امن خاطري كه بشود

در آن كسي را دوست داشت .

خدا باشد امامزاده يا هر كس ديگر به يكي از اين ها نياز داشت تا برگردد .

جسد سپيد پوشش را گذاشته بودند زير نور سقفي اتاق عمل .

جراح نااميدانه چيزهائي را وارسي مي كرد .

صداي باد از پشت دو ديوار آن سو تر مي آمد .

در جاي غريبي زمين خورده بود .

كوچه اي فرعي .

هيچگاه كوچه اي را دوبار نمي رفت .

بلندتر چيزي كه قلبت را بخاراند .

بوي پنير ليقوان و عطر روغن كرمانشاهي .

سبزي و ريحان خيس خورده در سبد حصيري و گذر و بچه هايي

كه ايستاده اند . جراح دستانش را مي شوید و آرام از در بيرون

مي رود .

حسرتش آهي شد .

بعضي كوچه ها را بايد دوبار رفت بوها جاها و آدم ها بي سبب راه كج كردم .

این هم روایت شیخ ابو امیر:

همان شب که با پرنده ی سیاه عظیم الجثه ای روی شانه ات از پله ها پایین آمدی سایه ی این مرگ عجیب روی سرنوشت من افتاد...

بنفشه رافع: ساعت از نیمه شب گذشته بود و نوشگاه مهمان خانه کم کم داشت خلوت می شد. پیش خدمت در حال بر گرداندن صندلی ها روی میز ها بود که چشمش به تو افتاد. فورا پشت بار رفت و لیوان ها را آماده کرد. می خواست نور را بیشتر کند که دستت را مانند داس عزائیل بالا بردی و منعش کردی...

... و ادامه: نگاهت بي رمق و كم نوار گوشه كنار مهان حانه را دوان دوان جستجو كرد. انگار خيالت از چيزي راحت شده باشد به سمت پيشخوان رفتي و با صداي خش داري كه به زحمت شنيده مي شد سفارش يك پيك آبجو دادي، يك سكه طلا هم روي بار گذاشتي و به سمت ميزي كه در نقطه اي تاريك زير ساعت شماته دار قديمي قرار داشت تغيير مسير دادي. سكوت مبهمي فضا را آكنده بود. صداي قدم هايت گويي با شماته ي ساعت كه نيمه شب را نشان ميداد همنوايي مي كرد. بعد از برداشتن يازده قدم جلوي ميز رسيدي و همزمان با دوازدهمين "درينگ" ساعت، صندلي را با دسته ي عصايت جلو كشيدي و هيكل درشتت را رويش پهن كردي. پيش خدمت در حالي كه صحت سكه را با دندانهاي سياه و يكي در ميانش امتحان مي كرد ليوان را تا نيمه پر كرد و به سويت آمد...

 

داستان من :

وقتی نشستم پشت میز کامپیوتر، همان طور که دراز کشیده بود روی تخت، نگاهی سردی کرد . غلتی زد و پهلویی مشغول مطالعه شد.خوب بازی می کرد.فقط یادش رفته بود ،صحفه را عوض کند. ساعتها بود که روی همان صفحه مانده بود. یه چیزی تو دلته … بگو نگی رو دل می کنی !

هیچی نمی گفت.حتی وقتی پاشدم قرص بخورم ،باید می گفت: تو آخر کار دستمون می دی و تو این وضعیت خر رو بیار و باقالی بار کن. خودمون تو کار دنیا موندیم.و بعد هم کلی صغری و کبری می چید که تو این دوره و زمونه جنایت است و این غلط های اضافی به ما نیومده.اما هیچی نمی گفت و هیچ مشاجره ای پا نمی گرفت تاویز ویز این سکوت لعنتی لحظه ای از سرم بپرد.

ادامه از نگاه میم الف : بايد بي محلي مي دادم تا خودش زبان باز كند. موس را بازي دادم و چند صفحه ي وبلاگ باز كردم.اولي پر از عكس هاي بچه ي حدودا يكساله اي بود. زير هر عكس توضيح مختصري نوشته شده بود. "تيناجون و عروسك مخصوص"..."تيناجون و پسردايي درپارك"..."سوپ خوردن تيناجون"... "تينا درباغ وحش"... داشت نگاه مي كرد. رفتم پايين تر... "تينا جون و دوستان خوب آلماني ما"... نماي پشت سر، كليساي عظيمي بود كه نصفش از عكس بيرون مانده بود. تماما شيشه و فلز و صدها نيزه روي بام هاي بلندش به سمت آسمان نشانه رفته بود. مونيتور را چرخاندم تا خوب ساختمان كليسا را ببيند و سر حرف باز شود. گفت: هه! براي بچه ي ما همون باغ وحش ته خطه!
به پهلو بلند شد نشست. كتاب را در هوا بست و كوبيد كنارش روي تشك. با انگشت هاي لاغر و رنگ پريده ميان موهاي چربش چند شيار باز كرد. نسبت به دوسال پيش كه عكس داخل قاب استيل روي ميز كامپيوتر را باهم انداختيم موهايش نصف شده بود. چشمهايش گود رفته و شانه هايش پايين تر افتاده بود. اما كله ي خربزه ايش پر از فلسفه شده و من گاهي حس مي كنم اصلا اين آدم را نمي شناسم.

 

داستان سیاووش :

روی تخت غریبه دراز کشیدم، از سالن کوچک صدا می آمد "پارول..."، حال نداشتم دستم را تکان دهم تا ساعت را ببینم، اما نزدیک صبح بود، اتاق تاریک طعم تلخ دهانم را دو برابر میکرد، تخت بوی عرق و شهوت میداد، نمیدانم کدام یک از آن دامن کوتاه ها پیش از اینکه من تخت را ازآن خود کنم، همان موقع که همه چیزم را سر میز میباختم این تخت را این چنین گرم و معطر کرده بود، همان که آنچنان موزون تکان میخورد که که به جای ورقها چشمانم را خیره کرده بود، یا آن دیگری که در مستی مطلق نمیدانست چگونه بنشیند تا آن نیمه برهنگی را چگونه کامل نکند.

صدایی آشنا چیزی گفت، از اینجا هم با تمام ناوارد بودن میفهمم که او هرگز حرفه ای نمیشود، چشمانم را به زور بستم تا این طپش مهیب شقیقه ام را کنترل کنم، دستم که سمت شقیقه راست میرفت تو دارو به دست کنارم بودی، آه از این میگرن لعنتی، این طپشهای ریتمیک دردآور تو را به یادم آورد، روزهایی که این تخت آشنا بود و هرزگان از صد قدمی این خانه رد نمیشدند، پرده های کلفتی که دوست داشتی هنوز هم به طلوع خورشید زبون درازی میکردند، اما آنچه جلوی خوابیدنم را میگرفت نه صبح زودرس نامرد بود و نه این طپشهای ریتمیک، آرزوی غلتی که به تو منتهی شود خواب را از سرم ربوده بود، به سمت سالن رفتم و سیگاری روشن کردم تا دود اطاق را بیشتر کنم، سر جایم که هنوز خالی بود نشستم و ورق خواستم، حلقه طلا را از دستم در آوردم و به جای ژتون جلویم گذاشتم، تو همیشه برای من شانس می آوردی.

داستان کنتراست :
سیبیل های سیاه بلند از بنا گوش در نرفته اش هنوز در نیامده بود و چشمان درشت ور نقلمبیده اش توی صورت نتکیده اش چندان جلب تو جه نمی کرد که تیله ای بر چرم .اما او امروز تفنگش را برنداشت و شال و کلاه نکرد و سوار بر اسب سیاه اش که پیشانی اش سفید نبود نشد که برود و تیهو یا آهو شکار نکند . پس سگرمه هایش در هم نیامد و با غضب زنش را توپ و تشر نزد بلکه کبریت را از جیبش در نیاورد و با فنک چپق اش را که نه سیگارش را هم نه ولی بند کفشش را سوزاند و آنرا با دست خیس نگرفت و توی سوراخ نکرد که هوا تاریک شد و مرد پیاده نرفت که از سر کوچه سیگار نخرد و آنرا بگیراند و تمام شب را به بحث با همسایه ای که دم از اقتصاد نمیزد ولی بلد نبود چه جوری انتقاد کند که دفاع نکند که بر ق رفت و لامپها خاموش نشد و در گیری لفظی بین این دو نفر پیش نیامد تا صبح چون هر کدام خانه خودشان نبودند و درگیر حساب و کتاب نشده بودن هنوز ماهیگیرها که مشتریها نیامدند و باد نکرد جلیقه نجات را چون مرد دریا دیده ای نبود و حتم داشت که غرق می شود ولی نشد چون استخر پر آب نبود.بنابراین مجلس بر گزار نشد به خیر و خوشی الحمدلله.

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 9 توسط زهرانوری |

 

رو نمایی مجموعه اشعار  پاره های عاشقی سروده ی استاد عزیز

آقای محمود معتقدی ساعت 5 ، نشر افراز  .

 

اشعاری از این کتاب:

آوازی نا تمام

در خاموشی هایت

                       پیچ و تاب می خورد

شعله ای کوچک

صدای قلبت را

به پارک های قدیمی

                          می برد

به زودی

گل سرخی برای چشم های تو

                                   می چینم  

در غربت نیمکتی خالی

 

-------------------------------------

در برابرت

         کسی نام هزار قبیله را

                                    پشت سر دارد

آنگاه که

سطری از امید را

توشادمانه باز می خوانی

کسی

به تمام رنج های تو

اینک سلامی دوباره می گوید

 

در عصر تبسمی دشوار

که مرا به روزهای جهان

                           باز می گرداند

 

خبر بعد اینکه:

 آقای نجاریان اطلاع دادند به مناسبت سال روز وفات شاملو شاعر بلند آوازه ی کشورمان ،چهارشنبه ، دوم مرداد ساعت  5 تا  7 مراسمی در امامزاده طاهر کرج برگزار می شود. برای دوستانی که مایل به حضور در این مراسم هستند، وسیله ایاب و ذهاب مهیاست. خ آزادی ،جلوی دانشکده دامپزشکی.

حرکت اتوبوس ساعت 4 بعد از ظهر.

 

پانویس: متاسفانه نشد که روز جلسه را تغییر بدهیم .

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 9 توسط زهرانوری |